داستان اعضا - زهرا ریحانی

قبای سرخ

 

1-همه جا تار می شود... تاریک می شود، سایه می شود، خونها را بو می کشم ... بوی بچه می دهد ، بوی گردن پودر زده می دهد ... بوی دهان شیر پس زده می دهد ... و می دود مردی شالاپ شالاپ درخون .... ساک به دست ، هراسان، بی دو دست لباس تمیز ...


ادامه نوشته

داستان اعضا-مجید خادم

دستی روی دهانم

((بگو او قادر است که از فرازتان یا از زیر پای شما عذابی بر شما بفرستد ، یا به صورت دسته های پراکنده شما را با هم بیامیزد و طعم جنگ را به هر یک از شما بوسیله ی دیگری بچشاند . ببین چگونه آیات گوناگون را شرح می دهیم . شاید بفهمند . آیه ی 65 سوره ی انعام ))

 

بدی اش این است که وقتی معده ام درد می گیرد ، انگار معده ی تمام دنیا درد گرفته است . دیگر نمی توانم بفهمم که چی درست است و چی غلط . درست و غلط نه به معنی درست و غلط . به یک معنی دیگر که آن را هم درست نمی توانم بفهمم . اصلن نمی فهمم وقتی معده درد می گیرم نمی فهمم یا وقتی نمی فهمم معده درد می گیرم . هرچه هست سر درست و غلط است . درست ؟ غلط ؟ درست ؟ غلط ؟ درست ؟ غلط ؟.......

ادامه نوشته

یادداشتی کوتاه به بهانه ی داستان  "یه روز عادی..کاااااات"

((به نام خدا))

 

یادداشتی کوتاه به بهانه ی داستان  "یه روز عادی..کاااااات"

 

بعد از خواندن چندین و چند باره ی  این داستان، مسئله ای و دغدغه ای قدیمی باز به ذهنم فشار آورد که احساس کردم مهم است با شما هم در میان بگذارم و نظرتان را بپرسم.

یه روز عادی..کاااااات داستان چیست؟

ادامه نوشته

داستان اعضا - خلیل زارعی

یه روز عادی .. کاااااات

 

- بارون شروع به باریدن کرده بود ، سردی هوا آدم ها رو به هم نزدیک می کرد .

در گوشه ای از خیابون زن و مرد روی میز بیرونی کافه  زیر طاق  سفالی نارنجی رنگی نشسته بودند .چیزی بینشون در جریان بود. میشد از بخار نفس هاشون فهمید شمرده حرف میزنن .

مرد سرش رو بالا آورد ، لیوان نوشیدنی گرمی رو که می خورد روی میز گذاشت و چیزی گفت . زن عقب رفت و وزنش رو روی صندلی انداخت و به هم خیره شدند . انگار که دستی نامرئی گرفته بودشون و نمی ذاشت تکون بخورن .

ادامه نوشته

داستان اعضا - سعید احمدزاده

سرکار

- کالباس دوس داری ؟

 ها ؟ کالواس ؟ کالواس  ها

- حالا از اولش بگو ببینم چی شد ؟

- ها ؟ از اول اولش جناب سرهنگ ؟

- من سرهنگ نیستم . بگو

- هیچی ، اومد نشس گفت میخوام طلاق بگیرم  گفتم طلاق ؟ طلاق برای چی ؟  گفت دیگه صبر ندارم،گفتم هنوز که دوماه نشده ، من که بهت گفتم دکترا گفتن دو ماه ، یه کم دندون رو جیگر بذار . گفت اگه یک ماه و نیمه نمرده ، دوماه هم نمی میره . هر کاری کردم که راضیش کنم نشد . تازه گفت مهریه هم میخوام ، نه نصفشو همشو جناب سرهنگ  همشو 

ادامه نوشته

یادداشتی کوتاه بر داستان واکس خانم حسینی

به نام خدا.

با توجه به جمیع نظرات دوستان عزیز در رابطه با داستان، ابتدا نیاز به مقدمه ی کوتاهیست.

در یکی از حکایات زیبای رساله ی دلگشا ، از عبید زاکانی آمده است :

مردی نوخطی را دو درهم داد و چون خواست در کارش کند، گفت : از دخول درگذر و به میانپاچه اکتفا کن.

مرد گفت : اگر مرا به میانپاچه اکتفا بودی، دو درهم از چه رو دادمی که پنجاه سال است(.....)خویش به میان پای خود دارم.

(به هر حال عبید زاکانی یکی از بزرگان ادب فارسی است)

حال یکی بیاید بگوید که در این حکایت بسیار هنرمندانه ، چه معنای جدید و عمیق و چه مسئله ی مهم بشری مورد توجه و کنکاش و گسترش و احیانن تعمیق قرار گرفته است؟

ادامه نوشته

داستان اعضا- نسیم حسینی

واکس

خیابان خلوت بود.آنقدر ساکت که حتی صدای پارس سگی یا وزوز مگسی هم نمی آمد. پای چند تا پله بیخ سکویی داخل پیاده رو بساط کفاشی پهن بود.پسری با صورت زغالی و مژه هایی که گوشه چشمش با توده چرکی به هم چسبیده بودند با دماغی که یک پره اش از دیگری بزرگتر بود روی پارچه چهارخانه قهوه ای و قرمز کنار سکو لمیده بود و چرت می زد.چند جعبه واکس فلزی کنار دستش روی هم چیده بود.چند تا برس زمخت از میخی که به سکو کوبیده بود آویزان کرده بود و مقداری بند کفش مشکی هم روی پارچه،کنار هم صاف و صوف گذاشته بود.

کفشی به پهلویش ضربه زد. تکانی خورد و خودش را جمع کرد.انگشت کرد گوشه چشمش چرک را  پاک کرد. دو تا کفش مشکی براق روی پارچه چهارخانه کنار هم جفت شده بودند. گفت بعله.

صدایی گفت: واکس بزن.

_این که تمیزه. چیشو واکس بزنم عمو؟

_من عموت نیستم.واکس بزن.

ادامه نوشته

داستان اعضا - فاطمه خلیلی

"جشن سپید"

حرارت ازآسمان وزمين فشارم ميدهد.من دچاريك شهوت تند شده ام.باد سرخ ميوزد ميان خاربته ها.نزديك است و شايد نزديكتر.آفتاب، سيخ  ميخورد برتخته سنگهاي افقي.انعكاسش ميخورد به تاولهام،ميسوزند.نگاهم به جمعيتيست كمي دورتر.سفيدي پيرهنشان چشمم را ميزند.يك شهوت تند به سراغم آمده وبه دنبالش آن هراس وحشي پايدار.من فكرميكنم به فكرهايي كه نبايد. تمام توان خسته ام را  به كارميگيرم تاحواسم را بدوزم همينجا.

ادامه نوشته

داستان اعضا- الهام سیاهی

 خالی از هر تصور

 روی تخت دراز کشیدم.خیره شده ام به جای عکس روی دیوار.عکسی که وقتی مامان پاره اش کرد روی جایش با ذغال  نوشتم:

"شاید همان گم شده ی گم کرده باشم،نمی دانم،تنها می دانم هر چه باشم،خالی از هر تصوری ام."

پرده ها را کشیده ام.چراغ ها خاموش است.صدای باران را که روی کولر می زند از دریچه اش می شنوم.صدای تلفن و باز نقطه سر خط.

چشم هایم را می بندم.

ادامه نوشته

اعضا- نجمه بانشی


یک استکان تنهایی

 

آروم و پشت سرهم راه میرفتن و کسی حرفی نمی زد. به کفش های ورنی سیاه رنگش خیره شده بود که نور کدری رو منعکس می کرد. با گرد و خاک نرمی که روی گل های توری کنار کفش نشسته بود به نظر میومد مدتهاست که تمیز نشده. یک قطره اشک به آرومی حرکت پاهاش راه افتاد و به لب های فرو خورده اش که رسید خودش رو از اون بالا رها کرد. رد موجی شکلی روی کفش انداخت، دور گل های خاک گرفته چرخید و خودش رو به خاک رسوند. چشمهای ورم کرده اش رقابت تنگاتنگی رو شروع کردن و رویه ی کفش پر شد از موج های نامنظم. "موج های نا آروم سر به خاک میکوبن اما چشم هاش طوفانی تر میشه" سارا این جمله رو زیر لب گفت و با خودش فکر کرد که این جمله شروع خوبی واسه داستان جدیدش هست!

ادامه نوشته

اعضا_ مجید خادم

رها می کنند در باد

 

من الآن اینجا هستم. این بالا نشسته ام و می خواهم داستانی از داستان هایم را برایتان تعریف کنم . یک داستان رمانتیک یا بهتر است بگویم بخشی از یک داستان خیلی خیلی لطیف که احساسات آدم را........

بگذریم ، بگذریم .

وقتی که می گویم اینجا ، این بالا ، منظورم بالای این درخت های بلند یا این پارک بزرگ یا بالای این شهر نیست . حتّی منظورم بالای این ابرهای متراکم خاکستری هم نیست . خیلی بالاتر از این حرف ها . خیلی خیلی بالاتر .

اگرچه از این بالا و در این تاریکی و با وجود این خاکستری گسترده ی متراکم زیر پاهایم و شاخه های در هم تنیده شده ی درخت های این پارک ، چیز زیادی را آن پایین نمی توانم ببینم . ولی صدای یک موتورسیکلت را می شنوم که کنار باغچه ی وسط پارک می ایستد .

ادامه نوشته

داستان اعضا- کریم رنجبر

 

« تولد در مرگ »[1]

 

- « آه ه ه . . داغ کهنه نمی شه. خاکِ هیچ جوونی واسه ی مادرش سرد نمی شه . . »

- « می دونم . . می دونم . . »

- « امروز سرِ خاک یه دفعه خشکم زد، باورم نمی شد که چهل روز گذشته باشه . . هیچ وقت باورم نمی شه »

- « کی باورش می شه ؟! . . »

ادامه نوشته

داستان اعضا- زهرا حسن زاده

آقای دال

 آقای دال را نمی شود به همین راحتی معرفی کرد. از هر طرف که بگویی چیزی آن وسط ها پیدا می شود که مربوط به همان طرف هست، مهم هم می باشد اما نگفته مانده است. لطفا حق بدهید که کار سختی است.

اقای دال راننده ی یک پیکان سفید با خطوط افقی سبز و آرم شهرداری است. در اینکه آقای دال مرد خوش رویی هست و کسی او را با اخم ندیده، شکی نیست حتی تابستانها توی خیابان های ترافیک زده.

مردی با قد نسبتا کوتاه، کمی چاق، موی بور و ته ریشی که صورتش را مردانه تر می کند و چشم های قهوه ای و دماغ چاق و... ببخشید آقای دال وسط کله اش کمی تاس هست!

ادامه نوشته

داستان اعضا-وحیده حسینی

دو فنجان قهوه تلخ

 هیچ وقت نخواسته ام تو را داشته باشم، عاشق همین نبودنت هستم، همین غیبت ازلی و ابدی ات، همین حسرت نداشتنت، همین بودنت در پستوهای ذهن من، همین درکنار هم بودنمان که در خیال من هر وسعتی به خودش می گیرد بی حد و مرز، من و تو.... بهترین ترکیبی که در دنیا می شناسم.

 برای من زیباترین و ماندگارترین لحظه ها فقط در سکوت و تنهایی ست که شکل می گیرند، لحظه هایی که همین جا در آپارتمان کوچک خودم روی این کاناپه های چرمی راحت بنشینم و به تو فکر کنم و شعرهایم را روی این کاغذها تنها مکان امنی که می شناسم بنویسم، بودن تو را در زندگیم فقط با آنهاست که در میان گذاشته ام. همین ها برای من بس است، برای خستگیها و بی حوصلگیهایم، برای تنهاییم. تمام سرشاری زندگی من از همان یک فنجان قهوه تلخ عصرهاست و یکی دو نخ سیگار گاهگاهی نه همیشگی ام، کتابهایم و البته.......تو. من به همینها دلخوشم.                                                                                              

امروز با منشی شرکتم تماس گرفتم و تمام قرارهای کاری فردا را کنسل کردم، ساعت 9 صبح فردا با ناشرم جلسه دارم درمورد طرح جلد دومین مجموعه شعرم. یادت که هست اولین مجموعه شعرم سه بار تجدید چاپ شد و این همه را مدیون بودن تو هستم. نه، البته اهمیتی هم نداشت آن همه تماس و پیغامهای تبریک و شادباش. موفقیت و خوشبختی همیشه برای من مبهم ترین واژه ها بوده اند و حالا مطمئن ترین واژه همان عشق من است به تو، همین بودن تو در کنار من. کاش می شد جلسه ماه آینده با مهندسان شرکت کامپیوترز در برلین را هم کنسل کرد. از آپارتمان من در طبقه اول تا آپارتمان تو در طبقه هفتم فقط 6 طبقه فاصله هست 96 پله، اما برلین تا تهران مرا کیلومترها از تو دور می کند. راستش را بخواهی حتی زیاد حوصله سخنرانی فردا عصرم در نشست ادبی ماه را هم ندارم. این روزها مدام منتظر یک اتفاقم. باید بیشتر خانه بمانم.           

 من دوست دارم تو را مستانه صدا کنم، آن طور دلبرانه که تو راه می روی. انگشتان ظریفت انگار فقط برای نوازش شدن آفریده شده اند. موهای بلند عسلیت که با باد موج برمی دارند لوندی اندامت را افزون می کنند. نمی دانم هنوز درمورد اینکه تو هم اهل نوشتن و کتاب و  شعر باشی فکری نکرده ام. نگاهم مدام و بی اختیار منحرف می شود به سمت در خانه. بودن تو در ذهن من چنان رنگی به خودش گرفته که این روزها مدام منتظر یک اتفاقم.                                                                                                                           

بارها خواسته ام تا طبقه هفتم بیایم و در بزنم آرام و تو در را باز کنی و همه چیز را بگویم، بگویم که آن همه شعر و عاشقانه فقط در وصف توست و فقط برای تو و به خاطر تو. اما می دانم که با هر کلمه ای که از دهانم بیرون بیاید همه چیز خراب می شود، می دانم که تو با اولین لمس سرانگشتانم می شکنی و برای همیشه می میری. می دانم که هیچ وقت تو را نخواهم دید...........از همه دلگیرتر این است که اینجا اصلا طبقه هفتمی ندارد....................نه امروز می خواهم دو تا فنجان قهوه تلخ آماده کنم.                                                     

 می دانم که حتی اگر من هم نخواهم تو آنقدر در ذهن من جان گرفته ای که بالاخره می آیی. می دانم که می آیی.                                                                                                                                   

دیروز سوار آسانسور که می شدم خانم مسن طبقه دومی همراهم شد. همیشه نگران این است که اگر روزی این آسانسور خراب شود چطور این پله ها را بالا رود. می گفت: "حالا منو شما که یکی دو طبقه بیشتر راه نداریم، بیچاره اون طبقه ششمی ها." از درد زانوهایش که می گفت داشتم با خودم فکر می کردم یعنی در جوانی اش عاشق کسی بوده. یعنی شوهرش چطور آدمی بوده. یعنی از زندگیش با شوهر مرحومش راضی بوده.کلید که انداختم در را باز کنم باز صدای بحث و دعوای مستاجرین جدید آپارتمان روبرویی را شنیدم. یک هفته است که عروسی کرده اند. از وقتی آمده اند با خودم فکر می کنم زندگی خیالی پر از آرامش من و تو بهتر است یا زندگی واقعی آنها؟                 

 هیچ مطلبی برای سخنرانی فردا عصرم آماده نکرده ام. الان چند روزی ست که مدام قرارهایم را کنسل می کنم یا دیر به جلساتم می رسم.                                                                                                        

باز نگاهم بی اختیار می لغزد روی دستگیره در. دو فنجان قهوه تلخ را که آماده کرده ام می گذارم روی میز. همیشه وقتی خیلی هیجان زده ام دستانم می لرزند. دیگر تحمل ندارم. بلند می شوم و پشت در می ایستم. صدای باز شدن در آسانسور را می شنوم.

طولی نمی کشد که در می زند آرام .

در را باز می کنم.

-سلام من مستانه ام. 

 

 

داستان اعضا (علی رضا کشاورز)

بسم الله الرحمن الرحیم

انتظار طلوع پس از مرگ خورشید

   استکان چای داغ و بخاری که گرما و تازگی اش را به هوا میبرد ، چند قطره آب شکست خورده در مقابل سرما و یک خودکار پر وسائل روی میز کنار پنجره هستند.

   انعکاس نور خورشید در ماه و تمیز بودن شیشه کمک می کند صفحه چوبی کنار پنجره دیده شود.

   ..............

   زیر نور ماه که از پنجره رد شده و خودش را روی میز انداخته سفیدی و گرمای بخار آب را می توان حس کرد و با نگاه دقیق تر عمق سرما را در قطره های یخ زده آب می توان دید.

   ...............

   سرما آرام آرام در استکان نفوذ می کند و دیگر بخار از چای بلند نمی شود.قطره های یخ زده همچنان یخ زده اند و خودکار همچنان پر است.

   ...............

   خورشید آنچنان نورش را روی زمین گسترش می دهد که انگار چه چیز مهمی دارد و چه سخاوتمند است.ذره ای از این نور نیمه جان و زرد روی میز می افتد.خودکار همچنان سر جایش قرار دارد و چای مانده شده که دیگر بخار نمی کند و می شود دید که به جای سه قطره یخ سه قطره آب روی میز داریم که راه نمی افتند.

   ..............

   خورشید رفت اما شب نشده ، برف می آید.دانه های سفید برف خیلی به ندرت آسمان را رها می کنند و روی زمین می افتند.

   .............

   ابر ها نور خورشید را روی کمر خود حس نمی کنند.خورشید رفته است و همچنان برف نم نم می آید و چای مانده تر از قبل شده.انگار امشب تاریک است و سرما سوزان.

   ............

   قطره های آب یخ می زنند ، چای یخ می زند و مثل این که خودکار اضافی است و همچنان هست.

   ...........

خورشید بالا می آید ، ابر ها کنار می روند و نور نیمه جانش را روی میز می اندازد.سه قطره یخ آب می شوند و کمی جوهر از سر خودکار روی میز می ریزد و همچنان ، چای یخ زده است.


 علی رضا کشاورز