دو فنجان قهوه تلخ
هیچ وقت نخواسته ام تو را داشته باشم، عاشق همین نبودنت هستم، همین غیبت ازلی و ابدی ات، همین حسرت نداشتنت، همین بودنت در پستوهای ذهن من، همین درکنار هم بودنمان که در خیال من هر وسعتی به خودش می گیرد بی حد و مرز، من و تو.... بهترین ترکیبی که در دنیا می شناسم.
برای من زیباترین و ماندگارترین لحظه ها فقط در سکوت و تنهایی ست که شکل می گیرند، لحظه هایی که همین جا در آپارتمان کوچک خودم روی این کاناپه های چرمی راحت بنشینم و به تو فکر کنم و شعرهایم را روی این کاغذها تنها مکان امنی که می شناسم بنویسم، بودن تو را در زندگیم فقط با آنهاست که در میان گذاشته ام. همین ها برای من بس است، برای خستگیها و بی حوصلگیهایم، برای تنهاییم. تمام سرشاری زندگی من از همان یک فنجان قهوه تلخ عصرهاست و یکی دو نخ سیگار گاهگاهی نه همیشگی ام، کتابهایم و البته.......تو. من به همینها دلخوشم.
امروز با منشی شرکتم تماس گرفتم و تمام قرارهای کاری فردا را کنسل کردم، ساعت 9 صبح فردا با ناشرم جلسه دارم درمورد طرح جلد دومین مجموعه شعرم. یادت که هست اولین مجموعه شعرم سه بار تجدید چاپ شد و این همه را مدیون بودن تو هستم. نه، البته اهمیتی هم نداشت آن همه تماس و پیغامهای تبریک و شادباش. موفقیت و خوشبختی همیشه برای من مبهم ترین واژه ها بوده اند و حالا مطمئن ترین واژه همان عشق من است به تو، همین بودن تو در کنار من. کاش می شد جلسه ماه آینده با مهندسان شرکت کامپیوترز در برلین را هم کنسل کرد. از آپارتمان من در طبقه اول تا آپارتمان تو در طبقه هفتم فقط 6 طبقه فاصله هست 96 پله، اما برلین تا تهران مرا کیلومترها از تو دور می کند. راستش را بخواهی حتی زیاد حوصله سخنرانی فردا عصرم در نشست ادبی ماه را هم ندارم. این روزها مدام منتظر یک اتفاقم. باید بیشتر خانه بمانم.
من دوست دارم تو را مستانه صدا کنم، آن طور دلبرانه که تو راه می روی. انگشتان ظریفت انگار فقط برای نوازش شدن آفریده شده اند. موهای بلند عسلیت که با باد موج برمی دارند لوندی اندامت را افزون می کنند. نمی دانم هنوز درمورد اینکه تو هم اهل نوشتن و کتاب و شعر باشی فکری نکرده ام. نگاهم مدام و بی اختیار منحرف می شود به سمت در خانه. بودن تو در ذهن من چنان رنگی به خودش گرفته که این روزها مدام منتظر یک اتفاقم.
بارها خواسته ام تا طبقه هفتم بیایم و در بزنم آرام و تو در را باز کنی و همه چیز را بگویم، بگویم که آن همه شعر و عاشقانه فقط در وصف توست و فقط برای تو و به خاطر تو. اما می دانم که با هر کلمه ای که از دهانم بیرون بیاید همه چیز خراب می شود، می دانم که تو با اولین لمس سرانگشتانم می شکنی و برای همیشه می میری. می دانم که هیچ وقت تو را نخواهم دید...........از همه دلگیرتر این است که اینجا اصلا طبقه هفتمی ندارد....................نه امروز می خواهم دو تا فنجان قهوه تلخ آماده کنم.
می دانم که حتی اگر من هم نخواهم تو آنقدر در ذهن من جان گرفته ای که بالاخره می آیی. می دانم که می آیی.
دیروز سوار آسانسور که می شدم خانم مسن طبقه دومی همراهم شد. همیشه نگران این است که اگر روزی این آسانسور خراب شود چطور این پله ها را بالا رود. می گفت: "حالا منو شما که یکی دو طبقه بیشتر راه نداریم، بیچاره اون طبقه ششمی ها." از درد زانوهایش که می گفت داشتم با خودم فکر می کردم یعنی در جوانی اش عاشق کسی بوده. یعنی شوهرش چطور آدمی بوده. یعنی از زندگیش با شوهر مرحومش راضی بوده.کلید که انداختم در را باز کنم باز صدای بحث و دعوای مستاجرین جدید آپارتمان روبرویی را شنیدم. یک هفته است که عروسی کرده اند. از وقتی آمده اند با خودم فکر می کنم زندگی خیالی پر از آرامش من و تو بهتر است یا زندگی واقعی آنها؟
هیچ مطلبی برای سخنرانی فردا عصرم آماده نکرده ام. الان چند روزی ست که مدام قرارهایم را کنسل می کنم یا دیر به جلساتم می رسم.
باز نگاهم بی اختیار می لغزد روی دستگیره در. دو فنجان قهوه تلخ را که آماده کرده ام می گذارم روی میز. همیشه وقتی خیلی هیجان زده ام دستانم می لرزند. دیگر تحمل ندارم. بلند می شوم و پشت در می ایستم. صدای باز شدن در آسانسور را می شنوم.
طولی نمی کشد که در می زند آرام .
در را باز می کنم.
-سلام من مستانه ام.