داستان اعضا (علی رضا کشاورز)
بسم الله الرحمن الرحیم
انتظار طلوع پس از مرگ خورشید
استکان چای داغ و بخاری که گرما و تازگی اش را به هوا میبرد ، چند قطره آب شکست خورده در مقابل سرما و یک خودکار پر وسائل روی میز کنار پنجره هستند.
انعکاس نور خورشید در ماه و تمیز بودن شیشه کمک می کند صفحه چوبی کنار پنجره دیده شود.
..............
زیر نور ماه که از پنجره رد شده و خودش را روی میز انداخته سفیدی و گرمای بخار آب را می توان حس کرد و با نگاه دقیق تر عمق سرما را در قطره های یخ زده آب می توان دید.
...............
سرما آرام آرام در استکان نفوذ می کند و دیگر بخار از چای بلند نمی شود.قطره های یخ زده همچنان یخ زده اند و خودکار همچنان پر است.
...............
خورشید آنچنان نورش را روی زمین گسترش می دهد که انگار چه چیز مهمی دارد و چه سخاوتمند است.ذره ای از این نور نیمه جان و زرد روی میز می افتد.خودکار همچنان سر جایش قرار دارد و چای مانده شده که دیگر بخار نمی کند و می شود دید که به جای سه قطره یخ سه قطره آب روی میز داریم که راه نمی افتند.
..............
خورشید رفت اما شب نشده ، برف می آید.دانه های سفید برف خیلی به ندرت آسمان را رها می کنند و روی زمین می افتند.
.............
ابر ها نور خورشید را روی کمر خود حس نمی کنند.خورشید رفته است و همچنان برف نم نم می آید و چای مانده تر از قبل شده.انگار امشب تاریک است و سرما سوزان.
............
قطره های آب یخ می زنند ، چای یخ می زند و مثل این که خودکار اضافی است و همچنان هست.
...........
خورشید بالا می آید ، ابر ها کنار می روند و نور نیمه جانش را روی میز می اندازد.سه قطره یخ آب می شوند و کمی جوهر از سر خودکار روی میز می ریزد و همچنان ، چای یخ زده است.
علی رضا کشاورز