داستان اعضا - ندا مرادی
1. جولیا صبح زود بیدار شد. رفت توی آشپزخانه لیوان آب را پر کرد. پنجره را باز کرد و به صبح و به مردم گیلیوی سلام کرد. جولیا اله ی آب هست. هر روز صبح زود باید این کار را بکند. وقتی جولیا به صبح سلام می کرد، آقای پیت با پسر بچه اش داشتند به خانه بر می گشتند. پسر آقای پیت همیشه صبح زود از مدرسه بر می گردد. جولیا لبخند زد و برای آنها دست تکان داد. آقای پیت خندید و به پسرش گفت: برای اون دیوونه دست تکون بده بابا.