داستان اعضا - ندا مرادی

در شهر

1.       جولیا صبح زود بیدار شد. رفت توی آشپزخانه لیوان آب را پر کرد. پنجره را باز کرد و به صبح و به مردم گیلیوی سلام کرد. جولیا اله ی آب هست. هر روز صبح زود باید این کار را بکند. وقتی جولیا به صبح سلام می کرد، آقای پیت با پسر بچه اش داشتند به خانه بر می گشتند. پسر آقای پیت همیشه صبح زود از مدرسه بر می گردد. جولیا لبخند زد و برای آنها دست تکان داد. آقای پیت خندید و به پسرش گفت: برای اون دیوونه دست تکون بده بابا.

ادامه نوشته

چند نقد و نظر ساده در مورد فیلم بزرگراه گم شده - دیوید لینچ

مثل قبل یک نکته ی کوچک : این ها چند دیدگاه مختلف در مورد فیلم بود که من پیدا کردم و نه تایید و نه ردشان می کنم . فقط ذکرشان می کنم. به علاوه ی این که این ها تمام آنچه در مورد فیلم می توان گفت نیستند و تنها اشاره هایی مختصرند که در جهت درک بهتر فیلم بعد از دیدنش مفیدند .

 1-

«دیوید لینچ»! همین نام کافیست تا از کابوس‌هایمان یادی کنیم، همین نام کافیست تا کابوس‌هایمان را دوست داشته باشیم و در بستر واقعیت از یاد نبریم که رویایی بیش نیستیم.

 

این نام را به خاطر بسپارید زیرا در این نوشته می‌خواهیم قدم در بزرگراهی بنهیم که سا‌ل‌هاست در پی گم‌کردن آن هستیم. آگاهانه آن را به فراموشی سپرده‌ایم، آینه را به گونه‌ای در برابر خویش قرار داده‌ایم تا ما را آنگونه که می‌خواهیم نشان دهد. درهایی را می‌سازیم، قفلشان می‌کنیم و کلید را در بیرون خانه می‌جوییم. حقیقت چیست؟ واقعیت ماییم پس رویا در کجای این جهان جای دارد؟

 

ادامه نوشته

تبریک به اعضا

به نام خدا

داستان های دو تن از اعضای این گروه ؛ خانم ها زهرا حسن زاده و نسیم حسینی ، جزو صد داستان برگزیده ی جشنواره ی کشوری نارنج انتخاب شده و به مرحله ی نهایی داوری راه یافته اند .

صمیمانه تبریک می گوییم. ((با آرزوی موفقیت های روز افزون))

همچنین نام دوست عزیزمان سمیه برازجانی نیز در میان اسامی به چشم می خورد. از طرف تمام اعضای این گروه به ایشان نیز تبریک می گوییم.

همچنین از بین بچه های کارگاه داستان : برگزیدگان جشنواره داستانک دفاع مقدس واژگان راز خانم ها و آقایان روح الله اسدی-زهرا ریحانی-فاطمه خلیلی-فریبا کریمی-معصومه کلانتری-نجمه بانشی

و دوستان غیر کارگاهی :علی کلانتری فرد-سمیه برازجانی-زهرا بذرافکن-الهام مزراعی.

تبریک صمیمانه می گویم و برای تمامی تان آرزوی موفقیت دارم و امیدوارم این بازی های بیهوده ی مینی مالی را فقط تا همین حد جشنواره ها دنبال کنید . البته شوخی کردم می تونین تا آخر عمر ادامه بدین!!!!

یادداشتی کوتاه بر داستان واکس خانم حسینی

به نام خدا.

با توجه به جمیع نظرات دوستان عزیز در رابطه با داستان، ابتدا نیاز به مقدمه ی کوتاهیست.

در یکی از حکایات زیبای رساله ی دلگشا ، از عبید زاکانی آمده است :

مردی نوخطی را دو درهم داد و چون خواست در کارش کند، گفت : از دخول درگذر و به میانپاچه اکتفا کن.

مرد گفت : اگر مرا به میانپاچه اکتفا بودی، دو درهم از چه رو دادمی که پنجاه سال است(.....)خویش به میان پای خود دارم.

(به هر حال عبید زاکانی یکی از بزرگان ادب فارسی است)

حال یکی بیاید بگوید که در این حکایت بسیار هنرمندانه ، چه معنای جدید و عمیق و چه مسئله ی مهم بشری مورد توجه و کنکاش و گسترش و احیانن تعمیق قرار گرفته است؟

ادامه نوشته