داستان اعضا- نسیم حسینی
واکس
خیابان خلوت بود.آنقدر ساکت که حتی صدای پارس سگی یا وزوز مگسی هم نمی آمد. پای چند تا پله بیخ سکویی داخل پیاده رو بساط کفاشی پهن بود.پسری با صورت زغالی و مژه هایی که گوشه چشمش با توده چرکی به هم چسبیده بودند با دماغی که یک پره اش از دیگری بزرگتر بود روی پارچه چهارخانه قهوه ای و قرمز کنار سکو لمیده بود و چرت می زد.چند جعبه واکس فلزی کنار دستش روی هم چیده بود.چند تا برس زمخت از میخی که به سکو کوبیده بود آویزان کرده بود و مقداری بند کفش مشکی هم روی پارچه،کنار هم صاف و صوف گذاشته بود.
کفشی به پهلویش ضربه زد. تکانی خورد و خودش را جمع کرد.انگشت کرد گوشه چشمش چرک را پاک کرد. دو تا کفش مشکی براق روی پارچه چهارخانه کنار هم جفت شده بودند. گفت بعله.
صدایی گفت: واکس بزن.
_این که تمیزه. چیشو واکس بزنم عمو؟
_من عموت نیستم.واکس بزن.
