داستان اعضا- نسیم حسینی
خیابان خلوت بود.آنقدر ساکت که حتی صدای پارس سگی یا وزوز مگسی هم نمی آمد. پای چند تا پله بیخ سکویی داخل پیاده رو بساط کفاشی پهن بود.پسری با صورت زغالی و مژه هایی که گوشه چشمش با توده چرکی به هم چسبیده بودند با دماغی که یک پره اش از دیگری بزرگتر بود روی پارچه چهارخانه قهوه ای و قرمز کنار سکو لمیده بود و چرت می زد.چند جعبه واکس فلزی کنار دستش روی هم چیده بود.چند تا برس زمخت از میخی که به سکو کوبیده بود آویزان کرده بود و مقداری بند کفش مشکی هم روی پارچه،کنار هم صاف و صوف گذاشته بود.
کفشی به پهلویش ضربه زد. تکانی خورد و خودش را جمع کرد.انگشت کرد گوشه چشمش چرک را پاک کرد. دو تا کفش مشکی براق روی پارچه چهارخانه کنار هم جفت شده بودند. گفت بعله.
صدایی گفت: واکس بزن.
_این که تمیزه. چیشو واکس بزنم عمو؟
_من عموت نیستم.واکس بزن.
پسر دست کرد قوطی فلزی را برداشت و برس را داخل واکس فرو کرد.برد سمت کفش سمت راستی که کفش عقب رفت. گفت:این چیه بچه. آشغاله. واکس خوب میخوام...
پسر گفت: من همینو دارم. چیکارش کنم حاجی؟
_من حاجی نیستم. یه کاریش بکن.
_ببین آقا...من همین دستمالو دارم باهمین واکس که داری می بینی.تو بگو چیکار کنم
_من "تو" نیستم. یه کاریش بکن.
پسر با دهن نیمه باز کفش هارا نگاه می کرد که جلوی چشم های گردش یک تراول پنجاه تومنی از جیب پالتو مرد بیرون آمد و آمد و آمد و درست جلوی پره های بینیش توقف کرد.پسر بو کشید. اینقدر بو کشید که تمام ریه هایش پر از بوی اسکناس شد.در همان وضع پرسید: چه کار کنم پس؟
_آب دهنتو بمال
پسر سرش را بلند کرد که نگاه کند.فقط یک شکم نیم هلال دید و پشت شکم مقداری غبغب برآمده بود...
تفش را در دهانش جمع کرد. خواست تف کند که باز کفش عقب رفت.
_این دور از ادبه بچه...
_پس چیکار کنم دیگه؟؟
_نمی دونم...یه کاریش بکن.
پسر دست دراز کرد سمت تراول: بده من، بلدم چیکار کنم.
تراول را انداخت داخل یقه ژاکتش و دو زانو نشست جلوی کفشها.خم شد. زبان زد. جای زبانش خیس شد و برق افتاد.کیف کرد.دوباره زبان زد. بزاق باقیمانده شکل دانه های ریز پخش شده بود روی چرم سیاه. آرنج هایش در این حال از زمین فاصله داشت.کف پاهایش دیده میشد.به سیاهی می زد.زبان زد به کناره ها...کفش عقب تر رفت...چانه اش را جلوتر برد باز عقب تر رفت...پوزه اش را جلوتر برد.آنقدر که خورد به آسفالت کف پیاده رو. رفت سراغ کفش بعدی. مزه اش گس بود.بوی چرم مخلوط با تف دهانش پره بزرگتر بینیش را پر کرد.بزاقش زیادتر شده بود.از لب پایینش شره کرد ریخت روی آسفالت.تمام کرد. سرش را بلند کرد. نگاه کرد به جیب مرد. همان جیبی که تراول را در آورده بود.تراول دیگری بیرون آورد و جلوی بینیش گرفت.بو کرد...بوی اسکناس، بوی کاغذ دست نخورده که مثل شلواراتو خورده خط تیزی وسطش بود.
جستی زد و اسکناس را به دندان گرفت.پوزه اش را فرو کرد داخل یقه اش . پای مرد را بلند کرد گذاشت روی پله.آدامس چسبیده بود به کف کفش.چنگ زد و کند.آدامس مثل پنیر پیتزا کش آمد. کند و بعد زبان زد.آنقدر زبان زد که پاک سیاه شد. و بعد کفش بعدی....تمام شد.
خیابان خلوت بود.ابتدا و انتهای خیابان دو رفتگر جاروهای بلند را به آسفالت می کشیدند.صدای قدم های آهسته مردی می آمد که پالتو و کفش های مشکی براق داشت و بجز آن صدای پارس سگی که به حاشیه پیاده رو خودش را می کشید و می رفت.