به نام خدا...

"جشن سپید"

حرارت ازآسمان وزمين فشارم ميدهد.من دچاريك شهوت تند شده ام.باد سرخ ميوزد ميان خاربته ها.نزديك است و شايد نزديكتر.آفتاب، سيخ  ميخورد برتخته سنگهاي افقي.انعكاسش ميخورد به تاولهام،ميسوزند.نگاهم به جمعيتيست كمي دورتر.سفيدي پيرهنشان چشمم را ميزند.يك شهوت تند به سراغم آمده وبه دنبالش آن هراس وحشي پايدار.من فكرميكنم به فكرهايي كه نبايد. تمام توان خسته ام را  به كارميگيرم تاحواسم را بدوزم همينجا.

ازميان تخته سنگهاي افقي به سرعت عبورميكنم .خودم را ميزنم به جمع.ميان چهره هاي سوخته لاغر.حالشان اكنون خوب است.چند نفرنشسته اند زيرسايه ي كوتاه يك خاربلند.آدمها يكي يكي ميروند سمتشان،روبوسي ميكنند وتبريك ميگويند.اشكهاي شوق ميچكند روي خاك،خيلي زود تبخيرميشوند.گاهي نگاهم به نگاهي آشنا وصل ميشود،لبخند ميزنند،يك لبخند دمدستي تحويلشان ميدهم.

باد سرخ ميوزد ميان خاربته ها. تاولهام تيرميكشند. وباز اين شهوت است كه پاهام را با خود ميبرد.كم كم دارم ازجمع كنده ميشوم.يك خواهش غليظ ميكشاندم به هواي آن ديوارهاي دوردست.صدائي بلند ميشود وپاهام را سرجايش نگه ميدارد:

-هي پدر!كجا؟آوردنش.عجله كن.

به خود مي آيم.برميگردم به جمع.سكوت كرده اند.جنازه ميرسد از دستان چند مرد.يكي هورا ميكشد.ديگران پاسخ ميدهند.تابوت مينشيند روي خاك.همه هجوم مي آورند براي نوشتن پيام تبريك.پسرم هم ميانشان ميچرخد.او سعي دارد يك ماژيك ازدستان كسي بقاپد.

نگاهم مي افتد به آنسو.به مورچه هاي سياه درشت كه ميروند با جيبهاي پر،سوي انبارهاشان.پيرهنم ازپايين كشيده ميشود:

-پدر،پدرمن يك نقاشي روي تابوت كشيدم.

وبعد ميكشانَََََدم وسط جمعيت.به سختي ميانشان جاي ميگيرم.نقاشي را نشانم ميدهد.يك صورتك خندان.ماژيك را ميگيرم،زيرنقاشي مي نويسم:از طرف پدر وپسر.و بعد هردوميخنديم.دستي ما را ميزند كنار وهمه را. دورتابوت خلوت ميشود.خانواده جنازه براي خداحافظي مي آيند.كفن از صورت دختر كنار ميرود.روي پنجه ي پاهام مي ايستم و تلاش ميكنم تا ببينمش.يك صورت استخواني سوخته باگونه هائي محدب ولبهائي فشرده وجاي تاولهاش كه هنوزتازه است.بله خودش است اما اينبارآرام!

 

آخرين بار كه ديدمش مي آيد جلوي چشمهام.يك شهوت تند هردو مان را به پشت ديوارها كشانده بود.درهراسي تاريك نگاهمان را از همديگردزديديم و دورشديم.

كفن دوباره برميگرد دبه صورتش.تمام نگاه ها به تابوتيست كه بااشتياق ميرود درخاك تابراي هميشه تنش را ازاين بيابانها بردارد.تخته سنگ را كه ميگذارند صداي سوت ودست ميرود بالا و بعداز چند دقيقه جشن خاكسپاري تمام ميشود.

دست پسرم راميگيرم.مردم پراكنده ميشوند سمت خانه هاشان.ازميان زمزمه ها ميشود فهميد چقدربه حال جنازه ي خوشبخت غبطه ميخورند.يك فكرعميق ميشوم وبعد آهي عميقتر.

تمام مورچه ها به صف از چاله هاشان بيرون زده اند.

-پدرنگاه كن،مورچه ها ي اينجا چقدرچاق هستند!

-بله پسرم،مورچه هاي قبرستان گوشت زياد ميخورند.

گوشت پسرم ميلزد.بانگاهش رد مورچه ها را ميگيرد كه ميروند سوي گور دختر.

باد سرخ ميوزد و گاهي خاربته اي را آتش ميزند.پسرم جيغ ميكشد:اوه پدر،تاولهام.

من اما دچاريك شهوت تند شده ام.حواسم سر خرده است پشت  آن ديوارهاي بلند.توي آن باغهاي متراكم سبز.آنجا كه بادهاي نرم،نرم ميخورد به صورتها.و صورتها درست مثله عروسكها:خوشرنگ،تازه،جوان.روي كاناپه ها ي ابريشم،كنارجويبارهاي ترلم داده اند،با جام هائي لبريز و جيبهائي سرشار.آنجا كه حتي بند كفشهاشان از طلا ست.

صداي گريه ميپرد توي افكارم:

-پدر دارم ميسوزم.

كمي كه دقت ميكنم صداي گريه ازتمام بيابان به گوش ميرسد.عادت به تكرار،گوشهام راكمي سنگين كرده است.همين تكرارهاي تكراري كه تكرارميشود هرروز،حال همه ي مردم اينجا يك جوري شهوتناك است.بي حواس ميزنم پشت دست كودكم.او را همانجا جا ميگذارم وميدوم.نگاهم به ديوارهاست.به دنياي پشت ديوارها.من تنها به دزديدن يك تكه نان فكرميكنم كه شهوتم را سيراب كند.