رها می کنند در باد

 

من الآن اینجا هستم. این بالا نشسته ام و می خواهم داستانی از داستان هایم را برایتان تعریف کنم . یک داستان رمانتیک یا بهتر است بگویم بخشی از یک داستان خیلی خیلی لطیف که احساسات آدم را........

بگذریم ، بگذریم .

وقتی که می گویم اینجا ، این بالا ، منظورم بالای این درخت های بلند یا این پارک بزرگ یا بالای این شهر نیست . حتّی منظورم بالای این ابرهای متراکم خاکستری هم نیست . خیلی بالاتر از این حرف ها . خیلی خیلی بالاتر .

اگرچه از این بالا و در این تاریکی و با وجود این خاکستری گسترده ی متراکم زیر پاهایم و شاخه های در هم تنیده شده ی درخت های این پارک ، چیز زیادی را آن پایین نمی توانم ببینم . ولی صدای یک موتورسیکلت را می شنوم که کنار باغچه ی وسط پارک می ایستد .

اصلن نمی بینم ولی انگار کسی که باید "لوییس هرناندز هرو" باشد ، از موتورسیکلت پیاده می شود و از سربازی که پشت سرش نشسته بود می خواهد که همان جا پیش موتورسیکلت بماند .

چراغ قوّه اش را روشن می کند و وارد باغچه می شود .

باریکه ی نور چراغ قوه دیده می شود که بین درخت ها حرکت می کند .

انگار لوییس آن جا دنبال چیزی می گردد . انگار این کار جزء وظایف هر شب اوست و انگار موهای لوییس در این سال ها به شدّت ریخته اند و با این سرعتی که پیش می رود ، شاید تا چند وقت دیگر به کلّی کچل شود .

و انگار همین الآن هم به کلّی کچل است .

صدای بلند سوتی ممتد می آید .

بگذارید کمی روی نشیمن گاهمان جابجا شویم ، و برگردیم به گذشته های شاید دور .

چند سال پیش بود ؟ یا شاید چند دقیقه پیش . مثل یک خاطره ی محو و به شدّت شفّاف . گنگ و به شدّت دقیق .

آن وقت ها را می گویم . آن وقت ها که......

کهدر دوردست ، غروب که آرام آرام نزدیک می شد ، در امتداد افق موها را رها می کردند دختران برهنه در باد که صف شان رو به خورشیدی که پایین می رفت ، کشیده شده بود تا آنجا که چشم توان دیدن داشت .

نگاهشان انگار به خورشید بود که ته مانده اشعه های نارنجی اش را از میان رشته رشتههای موهاشان به چشم هایم می رساند و درآن مجال کوتاه ، دریچه ی چشم هایم تنگ و تنگ تر می شد تا سرخی پشت پلک هایم .

و سپس خاموشی .

 

گفت : سرفه هام از سرما نیس

-         من هم زیاد می کشم .

گفت : گاهی خون بالا می آرم ، از بس خر خوری می کنم . میدونی که ؟

-         دیگر چه ؟

گفت : هر چی فکرشو بکنی ، هر کاری فکرشو بکنی

-         فکری نمی کردم .

 

با نگاهم دانه های سپید برف را دنبال می کردم که یک یک بوسه می زدند در سجده شان بر اندام موزون دختران برهنه در باد و می لغزیدند در میان موهاشان که رها شده بودند در باد ، بی آنکه سرد کنند هواشان را. هوای دیدارشان .

 

گفت : تب دارم نه ؟ دستو بذار رو پیشونیم

-         سرد .  یخ زده است.

گفت : شاید  سرما خورده باشم

-          دستم یخ زده است .

گفت : امسال عجب برفی میاد ، نوک دماغت شده مثه تربچه

-         و تربچه ها سبز شده بودند در باغچه ، یادت می آید ؟ پای ردیف نرگس ها . و آن بوته ی یاس.......یاس........

عطر یاس می آورد باداز لابلای موهای دختران برهنه در باد و آغشته می کرد ته مانده اشعه های نارنجی آن خورشید روبرو را که می رفت تا در افق ناپدید شود.

و این خورشید در حال برخاستن .

 

گفت : حالا چرا اینقد عصبی هستی؟

-          عوض شده ای، مثل من.

گفت : نمی دونی مجید ، هر چی داشتم از دستم رفت

-         آن جعبه کوچک چوبی هم ؟

گفت : فقط اون جعبه هه مونده . می دونی کدامو می گم که ؟ فقط همون . اونم که پنج سالهزیر تختم داره خاک می خوره

-         و یاس های خشک شده ای که درونش ریختیم ؟

گفت : البته الآن دیگه خالیه . اونایی که توش ریخته بودیمو خیلی وقته باد برده . یعنی دیگه بوی گند گرفته بودنا  ، ریختمشون تو سطل آشغال .

 

-         آه خدای من

آن یکی خورشید نگاهش گیر کرده انگار در نگاه بی شمار دختران برهنه در باد که رها کرده اند موهاشان ،تا باد ببرد عطر یاس میانشان را و بپراکند در لابلای آخرین اشعه های نارنجی رنگش که دیگر سخت چشم هایم را می آزاردچنانکه دستم را بی اختیار سایبان چشم هایم می کنمو او به سرعت دستم را می گیرد و پایین می آورد .

 

گفت : اولین باری که دستمو گرفتی یادته ؟

-         آخرین بار بود انگار

گفت : می دونی که ؟ واسه منم اولش راحت نبود

-         نه آنقدر راحت که فکر می کردی

گفت : فکر نمی کردم

-         حالا امشب چکاره ای ؟ نه ، یعنی فردا شب که رضا خونه نیس . هم خونم رو می گم .

 به یاد اون قدیما..........

 

این یکی خورشید ، بی طاقت سرک می کشد در افق . پشت به صف دختران برهنه در باد و توان بالا آمدن ندارد از سرماکه از آن سو نیز آن یکی را توان پایین رفتن نیست از گرما . تنها و تنها احاطه کرده اند فضا را از ته مانده اشعه های نارنجی شان ،بی آنکه گرم کنند هواشان را .

هوای دیدارشان .

 

گفت : نمی دونی چقد خوشحال شدم اومدی . بعد این همه وقت اصلن فکر نمیکردم یادت مونده باشم

-         دیگر خورشید تمام در افق ناپدید شده است از آن سو .

گفت : یه کار دیگه هم باهات داشتما.....ولی یادم نمی یاد

-         و این خورشید خود را تمام بلند کرده بود از این سو .

کفت : الآن نه بیشعور ، وسط پارک ؟

-         تاریکی بر جای مانده بود و روشنایی . سپیدی مانده بود و سیاهی . دانه های ریز برف هوای دختران برهنه در باد را پر می کردندکه باد موهاشان را رها کرده بود پریشان تر از پریشان بر شانه های برهنه شان که آرام آرام در برف گم می شدندو کسی که اینجا نمی بیندمون

گفت : هوایهو چقد سرد شد . ببین ، کفشامون کامل زیر برفه

-         و می رفت تا در دوردست ناپدید شود . زیبا ، به زیبا یی پیش و حتی زیباتر ، همچون مجسمه ای

برفی. چشم دوخته به خورشید و پشت به خورشیدو چه زیبا لمس می کردیم خورشیدها را....

گفت :  من دیگه باید برم تا نشدم مثه آدم برفی

-         مجسمه های برفی بی هیچ تحرکیدور می شدندبی هیچ لغزشی و بی آنکه موهاشان رها شوند در باد وعطر یاس بپراکنند و کفش هامان را نگریستم که انگار واقعن کامل زیر برفن اصلن حواسم نبوددر زیر انبوهی از دانه های ریز برف که مالامال بر تن برهنه شان نشسته بودند باشه قربونت برم فقط گوشیت عصر روشن باشه که تا رفت بهت زنگ بزنم  و در چشم هایم فرو می رفت تمامی صف به یکباره تا فرو روند انگشت هایم در لابلای موهاشان و ناپدید شوم خیله خب عزیزم ولی اون کار مهمّتو نگفتیا.....

گفت : دیگر باید بروم و تو دور شدنم را بنگری و با خود بگویی زیبا ، به زیبایی پیش و حتی زیبا تر ، همچون مجسمه ای برفیچشم دوخته به خورشید و پشت به خورشید شارژ یادت نره برام بفرسیا

-         و گم می شدند دختران برهنه در باد در انبوه برفی که لغزیده بود بر تن هاشان و تنها سرهاشان بیرون مانده بود که رها کنند موهاشان را در باد از افق تا افق ، از آنجا که چشم توان دیدن داشت همگی موها را......... این یکی وسطشون چرا کچله ؟

ای داد ، لوییس اینجا چکار می کنه ؟ وسط اینا ؟ و آه دریچه ی چشمانم تنگ تر و تنگ تر می شوند از انعکاس ته مانده اشعه های نارنجی هر دو خورشید از کلّه ی کچل به کل بی گیسوی لوییس هرناندز هرو که خود را در میان این صف بی انتهای موزون چپانده است ، تا سرخی پشت پلک هایم .

وسپس خاموشی .

آنچه باقی مانده است ، باریکه ی نور چراغ قوّه ی لوییس هرناندز هرو است که بین درخت ها حرکت می کند و صدای خفه ی له شدن دانه های ریز برف زیر پاهایی که آرام آرام قدم بر می دارند .

لوییس در حالی که با دست راستش نور چراغ قوّه اش را بین درخت ها بازی می دهد و با دست چپش دسته ی باتوم آویزان به کمربند اونیفرم همیشه تمیزش را لمس می کند ، زیر لب آواز می خواند.......

آسمون کاری ندار کاری ندار یارم بیدااااااااااره یارم بیدااااااااااره

مو می رم ماچی کنم آخ ماچی کنم گر خون بباااااااااره گر خون ببااااااااااره

ای دایه دایه جونم

سیت گل خوبان ایسونم

ای دایه دایه جونم

سیت گل خوبان ایسونم

چه خوشه سایه ی کمر صوت کبوووووووتر صوت کبوووووووتر

چه خوشه بازی کنم آخ با زلف د..........لبر با زلف د.........لبر

مو می رم ماچی کنم با زلف د........لبر آخ زلف د........لبر وای زلف د.......لبر

مو میرم ماچی کنم ماچی کنم آخ ماچی کنم  پدر سگا خوب برین تو خونه ها تون همدیگه رو فشار بدین...

وسوت پلیسی اش را از جیبش بیرون می آورد و با تمام قدرت در آن فوت می کند .

صدای سوتش آدم را کر می کند . دستم را روی گوش هایم می گذارم . یخ زده اند از سرما .

همه ی برف ها آن پایین آمده آن وقت این بالا اینقدر سرد شده است . بهتر است بیایم همان پایین و بخاری کوچک گازی خودم را محکم بغل کنم .