یک استکان تنهایی

 

آروم و پشت سرهم راه میرفتن و کسی حرفی نمی زد. به کفش های ورنی سیاه رنگش خیره شده بود که نور کدری رو منعکس می کرد. با گرد و خاک نرمی که روی گل های توری کنار کفش نشسته بود به نظر میومد مدتهاست که تمیز نشده. یک قطره اشک به آرومی حرکت پاهاش راه افتاد و به لب های فرو خورده اش که رسید خودش رو از اون بالا رها کرد. رد موجی شکلی روی کفش انداخت، دور گل های خاک گرفته چرخید و خودش رو به خاک رسوند. چشمهای ورم کرده اش رقابت تنگاتنگی رو شروع کردن و رویه ی کفش پر شد از موج های نامنظم. "موج های نا آروم سر به خاک میکوبن اما چشم هاش طوفانی تر میشه" سارا این جمله رو زیر لب گفت و با خودش فکر کرد که این جمله شروع خوبی واسه داستان جدیدش هست!

 

                                                      #          #          #

 

-مادر جون از صبح تا شب یا بیرون از خونه ای یا خودت رو تو اون اتاق تاریک زندونی میکنی، حداقل پرده ها رو کنار بزن پنجره رو باز کن تا یه هوایی به سرت بخوره،اینجوری خدایی نکرده مریض میشی. مامان بزرگ روی مبلی که یه روز سبز رنگ بوده روبروی اتاق سارا نشسته بود و رو به در باز حرف میزد. سارا انگشتش رو افقی روی جلد کتابهای داخل قفسه میکشید و اسم یه کتاب رو پشت سر هم تکرار می کرد. دستش روی یه نقطه ثابت موند و مثل کسی که کلمه ی فراموش شده ای رو بعد از ساعت ها کلنجار رفتن با ذهنش به یاد آورده باشه،با صدای بلند گفت: آهان پیداش کردم. مامان بزرگ پرسید: چی؟ چیزی گفتی مادر جون؟ سارا سرش رو از اتاق بیرون برد و گفت: من تو اتاق تاریک بهتر میتونم فکر کنم و بنویسم شما نگران من نباش چیزی لازم نداری؟ _چیزی؟ نه مادر جون بیا یه چایی بخور تا خستگیت در بره بعد برو... _اگه کاری داشتید من تو اتاقم. کلمه های آخر حرفش از پشت در بسته ی اتاق شنیده شد. مامان بزرگ یه چای ریخت،سرش رو به پشتی راه راه مبل تکیه داد و چشمهاش رو بست. سارادستش رو روی پیشونی اش گذاشته بود و خودکار رو بین انگشت هاش تکون میداد. چند کلمه می نوشت،خودکار رو می انداخت و با گوشش ور میرفت. سکوت یکنواخت بیرون اتاق تمرکزش رو به هم ریخت و نگرانش کرد. از پشت میزش بلند شد و خودکار رو روی میز کوبید. در رو باز کرد.نور بیرون اتاق داخل چشمش ریخت و همه جا غبار آلود شد. کنار مامان بزرگ نشست و با صدایی گرفته گفت: مامان بزرگ خوابی؟ پیرزن چشمهای خاکستریش رو که تا چند سال پیش قهوه ای روشن بودن باز کرد و از زیر پلک هشتی شکلش به سارا نگاه کرد. سارا استکان چای رو لمس کرد و گفت: چایی ات سرد شده،الان عوضش میکنم. مامان بزرگ خودش رو جمع و جور کرد و گفت: قربونت برم یه چایی هم برای خودت بریز خسته شدی،چشمهات شده کاسه ی خون. سارا از آشپزخونه یه استکان دیگه آورد و روبروی مامان بزرگ نشست. چای سرد شده رو داخل گلدون گوشه ی اتاق ریخت. استکان های بی رنگ با حرکت دست سارا به رنگ چشم های چند سال پیش مامان بزرگ شدن. پیرزن دست سارا رو توی دستهاش گرفت و گفت: اینقدر خودت رو خسته نکن.وقتی من هم سن سال تو بودم خیلی شر و شور داشتم،همیشه سرم به یه کاری گرم بود.خدابیامرز مادرم نمیذاشت زیاد از خونه بیرون برم همیشه میگفت: وقتی بیرون میری سر و صدای خونه رو هم گوشه ی چارقدت گره میزنی و با خودت میبری. به استکان های روی میز خیره شد و بعد از سکوت کوتاهی گفت: انگار همین دیروز بود،چقدر زود گذشت حالا باید از صبح تا شب روی همین مبل بشینم و چشمم به در باشه. دیروز که خونه نبودی اقدس خانم اومد اینجا. خدا خیرش بده همسایه ی خوبیه،گاهی حالم رو می پرسه سلام تو رو هم رسوند. بنده خدا دو تا چایی ریخت و با کیکی که خودش درست کرده بود خوردیم.منم بلدم اما دیگه حال و حوصله ی اون وقتا رو ندارم میخوای یادت بدم؟ با آرد سفید هست و... سارا یه دفعه ایستاد و گفت: یه شروع خوب برای داستانم پیدا کردم   "به در خونه خیره مونده بود و منتظر کسی بود که خودش هم نمیدونست کیه" و باز هم کلمات آخر جمله اش از پشت در بسته به گوش پیرزن رسید.

یه نقطه بین شونه هاش میسوخت،احساس میکرد انگشتی از جنس آتیش پشت گردنش رو فشار میده. کش و قوسی کرد و با لبخند گفت: تموم شد. وزنش رو که از روی صندلی برداشت پایه هاش جیغ کوتاهی کشیدن. در اتاق رو باز کرد و چشمهاش رو تنگ کرد. کنار مامان بزرگ نشست که با دهن باز روی مبل دراز کشیده بود. نگاهی به لایه ی تیره ی روی چای سرد شده انداخت و گفت: مامان بزرگ باز هم که چایی ات سرد شد. اشکال نداره الان یه لیوان آب میارم که با قرص هات بخوری. سارا به آشپزخونه رفت با لیوان آب برگشت و گفت: بیدار شو دیگه. دستش رو روی دست مامان بزرگ گذاشت. سرد سرد بود.

 

                                                #               #                #

 

آروم و پشت سر هم راه میرفتن و کسی حرفی نمیزد. همه در سکوتی سیاه سرها رو پایین انداخته بودن و فاصله ی کوتاه غسال خونه تا قبر منتظر مامان بزرگ رو طی میکردن. سارا به کفش ورنی سیاهش خیره شده بود که نور کدری رو منعکس میکرد. با خودش گفت: این هم میتونه یه شروع خوب باشه.