داستان اعضا-مجید خادم
((به نام خدا))
دستی روی دهانم
((بگو او قادر است که از فرازتان یا از زیر پای شما عذابی بر شما بفرستد ، یا به صورت دسته های پراکنده شما را با هم بیامیزد و طعم جنگ را به هر یک از شما بوسیله ی دیگری بچشاند . ببین چگونه آیات گوناگون را شرح می دهیم . شاید بفهمند . آیه ی 65 سوره ی انعام ))
بدی اش این است که وقتی معده ام درد می گیرد ، انگار معده ی تمام دنیا درد گرفته است . دیگر نمی توانم بفهمم که چی درست است و چی غلط . درست و غلط نه به معنی درست و غلط . به یک معنی دیگر که آن را هم درست نمی توانم بفهمم . اصلن نمی فهمم وقتی معده درد می گیرم نمی فهمم یا وقتی نمی فهمم معده درد می گیرم . هرچه هست سر درست و غلط است . درست ؟ غلط ؟ درست ؟ غلط ؟ درست ؟ غلط ؟.......
نمی دانم چرا . حتی الآن که انگشت های پای راستم را حس می کنم و سنگینی ای که روی هر دو پایم را پوشانده است . حتی با این که تکان نمی خورند . حتی با این که احساس می کنم پای راستم از بدنم جدا شده ، باز هم نمی دانم چرا . یا نمی دانم اصلن چه ربطی دارد . نه فقط حس پا هایم به ندانستنم . هر چیزی به هر چیز دیگری .
نمی دانم تا حالا چیزی در مورد الهامات قبل از یک اتفاق شنیده اید یا نه . نه آن که یک اتفاقی بیفتد و بعد فکر کنید که این اتفاق را قبلن دیده اید . نه ، منظورم دقیقن پیش بینی حادثه است . یک الهام غیبی که به هیچ دردی هم نمی خورد . جلوی هیچ چیز را نمی شود گرفت . چون هیچ وقت نمی شود مطمئن شد . اصلن تا بیایی مطمئن شوی ، اتفاق افتاده است . فقط تو می مانی و دهان بازت . از تعجب . از حسرت .
احمد بی سیم چی ماست . همین که الآن کنارم زیر آوار سنگر رفته است و دستش روی دهانم جا مانده .
یکی دو ساعت پیش که وسط نی زار ، کمین نشسته بودیم ، به احمد گفتم چطور می شود که اسم یک جزیره ای را می گذارند مجنون ؟
گفت حتمن جنون داشته .
خوب ، هیچ کداممان نخندیدیم . بعد هم چند تا تیر شلیک کردیم وسط نی زار و برگشتیم . از میان نی ها صداهایی می آمد . کمی مشکوک شده بودیم که خوب ، آن هم چیز مهمی نبود .
به سنگر که برگشتیم ، اول از همه با خط تماس گرفتیم تا کمی آب بهمان برسانند . آب خوردنمان داشت تمام می شد .
توی این چند روز که آمده ایم به این سنگر کمین ، با یک تویوتای بدون اتاق ، چراغ خاموش تا آخر خط می آیند و آب و غذا می رسانند . ما چند متری جلو تر از آخر خط هستیم .
احمد گوشه ی سنگر دراز کشیده بود و زُل زده بود به سقف . یک چراغ فانوس نفتی آویزان بود وسط سقف سنگر که فتیله اش را تا آخرین حدی که فقط خاموش نشود پایین کشیده بودیم . همین هم بی احتیاطی بود .
حتی با این که یک پتو هم آویزان کرده بودیم جلوی در سنگر تا نور بیرون نرود .
سه تای دیگرمان هم آن گوشه ی سنگر خواب بودند . همان گوشه که الآن سقفش کامل پایین آمده .
یکی دو ساعتی شده بود که خوابشان برده بود و به احمد گفته بودم صدایشان نزند تا چند ساعتی راحت بخوابند.
احمد داشت با دهان باز به فانوس نگاه می کرد . هر وقت به چیزی دقت می کرد همین طور دهانش باز می ماند.
گفتم اگر می خواهی بخوابی دهانت را ببند .
از حرفم یکّه ای خورد و دهانش را بست . بعد گفت نمی خواهم بخوابم .
بلند شدم رفتم کنارش دراز کشیدم . گفتم احمد باور نمی کنی ، یک لحظه احساس کردم اگر خمپاره ای بیاید و درست بخورد روی سر سنگر...
گفت یعنی نشانه گیری شان حرف نداشته .
گفتم نه ، یک لحظه به چشم دیدم . دیدم که خورد . سنگر پایین آمد و تو که با دهان باز خوابت برده بود...
گفت حتمن دهانم بسته شد . نه؟
گفتم نه ، به پنج تن که دیدم خورد . دهانت پر از خاک سقف شد و بعدش خفه شدی .
بلند شد نشست کنارم و خیلی جدّی گفت می خواهی دستم را بگذارم روی دهانت تا با خیال راحت بخوابی ؟
نفر اول :
مرخصی همین یک ماه قبل ، شیراز که رسیدم اوّل از همه رفتم چهارراه زند . چند وقت پیشش یک عکس انداخته بودم به نیّت پای طبق . عکس با ریش و سبیل نداشتم . برایم توی ده اُفت داشت .
قبضش را که دادم ، یارو گفت : زود نیومدی ؟
گفتم : والله می بینی که گرفتار جنگیم .
یک نگاه ناجوری به سر تا پایم انداخت و گفت : می بینم . می بینم جوون .
عصرش که رسیدم ده ، ننه ام هنوز از صحرا برنگشته بود . گفتم تا نیامده عکس را بگذارم سر طاقچه کنار عکس خدا بیامرز .
بعد که ننه ام عکس را دید دست کشید روی صورت توی عکسم و گفت : حجاب مرد ریش و سبیلشه ننه . خوب تو که شهر بودی کاشکی عکس منم گرفته بودی .
گفتم : ایجوری که نمی شه ننه می باس خودتم باشی . هفته ی دیگه که خواستم برگردم ، تا شیراز همرام بیو تا عکس تو رو هم بندازیم . بعدشم خودم می ذارمت تو مینی بوس برت گردونن .
گفت : حالا چرو اقد هولکی ننه ؟ هفته ی دیگه زود نیس می خوی برگردی ؟
خلاصه ننه را بردیم همان عکاسی چهارراه زند . یارو به ننم گفت : حاج خانم برو تو اون اتاق آماده شو تا بیام .
ننه ام دست دست می کرد و انگار دست و پایش را حسابی گم کرده بود . یواش به من گفت : ننه تنها برم ؟
گفتم : ها من همین جا نشسم برو یه دقّه بیشتر نمی شه .
یک قدم رفت سمت اتاق و دوباره برگشت طرف من .
از روی صندلی بلند شدم . با چشم اشاره کرد که بروم نزدیک تر . سرم را خم کردم جلوی صورتش .
گفتم : چت شده ننه ؟
چادرش را از جلوی دهانش برد کنار و آرام در گوشم گفت : ننه درد نمی گیره ؟
نفر دوم :
ما هم یک ماه پیش با اجازه تان رفته بودیم مرخصی . شیراز که رسیدیم گفتیم آقا قبل از رفتن شهرستان برویم و یک سری به خواهر بزرگترمان که ساکن شیراز است بزنیم . هم احوالپرسی ای کرده باشیم و هم اگر پیغامی چیزی برای خانه داشتند ، ببریم .
دست کردیم توی جیبمان و دیدیم پول هم به اندازه هست . همان جلوی ترمینال به اولین تاکسی گفتیم دربست آخر بنی هاشمی .
راننده زیر چشمی نگاهی به لباس سربازی مان انداخت و گفت : کرایَش می شه دَه تومن .
پوزخندی زدیم و نشستیم صندلی جلو . تا قبل از خیابان بنی هاشمی یک کلمه هم حرف نزد . ما هم که تمام مدّت چشممان از شیشه ی ماشین به مردم کوچه و خیابان بود . همه خیلی عادّی به کاری مشغول بودند . انگار نه انگار خبری باشد .
آقا یک کوچه قبل از کوچه شان پیاده شدیم . بس که راننده نق زد که این خیابان خاکی است و ماشین را تازه شستم و فلان و چنان . ما هم گفتیم به درک ، بزن کنار همین جا پیاده می شویم . به درکش را البته توی دلمان گفتیم .
به هر حال کوچه ی فرعی خانه ی خواهرمان هم ماشین رو نبود . دفعه ی قبل که رفته بودم آن جا ، داشتند کنار خیابان را جدول سیمانی می گذاشتند . می گفتند قرار است آسفالتش کنند . ولی هنوز انگار از آسفالت خبری نبود . فقط زیر سازی کرده بودند و جوی آب کشیده بودند .
چند تا بچه ی قد و نیم قد وسط خیابان گل فَنَّی گذاشته بودند و پای پَتی بازی می کردند .
توپشان که از گل فنّی رد شد و آمد سمت ما ، چشمشان افتاد به ما و سر جا خشکشان زد . بِرّ و بِر نگاهمان می کردند . انگار آدم ندیده بودند .بهشان لبخندی زدیم و آماده شدیم توپشان را تا رسید به ما شوت کنیم برایشان که همان موقع صدای یک هواپیمای جنگی تمام آسمان را پر کرد .
داشت با آن صدای وحشتناکش از بالای سرمان رد می شد که خودمان را پرت کردیم توی جوی سیمانی و دستمان را گذاشتیم روی سرمان .
توپ پلاستیکی که افتاده بود توی جو ، قِل خورد و آرام خورد به سرمان .
صدا که دور شد صورتمان را از توی آب و لجن بلند کردیم . آقا دیدیم بچه ها هنوز همان طور وسط خیابان ایستاده اند و زُل زده اند به ما .
فوری از توی جو بلند شدیم . نگاهی به سر و وضع خیس و لجن شده مان انداختیم . ساکمان را از لب جو برداشتیم و بدون این که برگردیم نگاهشان کنیم ، سریع پیچیدیم توی کوچه ی فرعی خانه ی خواهرمان .
نفر سوم :
یک ماه پیش انگار همه مان بعد از آن عملیات به مرخصی رفته بودیم . من اول صبح رسیدم شیراز . از ترمینال تا محلّه مان راهی نیست . گفتم قدمی بزنم تا هم بعد از چند ساعت یک جا نشستن توی اتوبوس ماهیچه های پاهایم باز شوند و هم این که کمی دیرتر برسم خانه تا مادرم و بچه ها بی خواب نشوند .
نیم ساعتی که رفتم ، دیدم دارند پیاده رو محلّه را سنگ فرش می کنند . دو تا جوان عمله بودند که یکی شان داشت مَلات چاق می کرد و آن یکی هم داشت با تیشه لبه ی سنگ ها را راست و ریس می کرد و می داد دست پیرمردی که انگار استاد کارشان بود . او هم هر سنگ را توی دستش چرخی می داد و از یک طرف می چپاند روی ملات پهن شده ی کف پیاده رو .
همین طور که ایستاده بودم و نگاهشان می کردم ، پیرمرد سرش را بلند کرد و چشمش به من افتاد.
گفتم : یا علی اوسّا خسّه نباشی . به سلامتی دارین سنگ فرش می کنین ؟
نگاه چپ چپی کرد و بعد سرش را انداخت پایین . زیر لب چیزی گفت و دوباره مشغول شد .
نشنیدم چی گفت . این بود که رفتم نزدیک تر و گفتم : چی فرمودین پدر جان ؟
این بار بدون این که سرش را بالا کند ، همان طور که داشت با زور سنگی را روی ملات فشار می داد بلند گفت : استغفرالله . در واقع داد زد .
ما هم شانه ای بالا انداختیم و راهمان را کشیدیم و رفتیم .
سنگ فرش پیاده رو دو سه روز بعد تمام شد .
هفته ی بعدش که می خواستم بروم ترمینال ، دیدم همان دو تا عمله ی جوان ، یکی شان دارد با کلنگ سنگ های سنگ فرش پیاده رو را می کند و آن یکی هم دارد با تیشه سیمان های چسبیده به کف و اطراف سنگ ها را جدا می کند .
پیرمرد استاد کارشان هم آن طرف تر روی زمین نشسته بود و داشت زیر آفتاب سیگار می کشید .
اول خواستم بروم سراغ پیرمرد ، ولی رفتم سمت آن دو تا جوان و گفتم : یا علی برادرا ، خسّه نباشین به سلامتی دارین سنگا رو می کنین ؟
جوان ها دست از کار کشیدند و گفتند : سلامت باشی .
بعد یکی شان گفت : از قرار اوسّامون سنگا رو بر عکس کار گذاشته .
و هر دوتاشان قاه قاه زدند زیر خنده .
خواستم بپرسم مگر این طرف سنگ ها با آن طرفشان چه فرقی دارد ، که دیدم پیرمرد سیگارش را کوفت زمین و همین طور که درهم و برهم یک چیز هایی می گفت ، بلند شد که بیاید سمت ما .
احمد :
خوش به حالتان . شما لااقل ماه پیش مرخصی رفتید . من که همین مجنون بودم . آن موقع عملیات شناسایی بود و باید می ماندم . ان شاءالله از زیر این آوار که کشیدندمان بیرون ، یک مرخصی یک هفته ای درست و حسابی می روم و بعد که برگشتم ، برایتان تعریف می کنم که توی مرخصی ام چه شد .
من :
مرخصی من یک ماه پیش نبود . از اول جنگ تا الآن هیچ وقت نبوده . من حالا توی مرخصی ام . از همین الآن .
همین الآن که انگار یکی از الوار های سقف روی چیزی گیر کرده و روی صورتم باز مانده . احتمالن همین طور شده و اگرنه همین یک ذرّه هوا هم برای نفس کشیدن از لای انگشت های احمد به دهانم نمی رسید .
توی این مرخصی هر چه به خودم فشار می آورم نمی توانم کوچک ترین تکانی بخورم .
راحتم . فقط اگر این درد قدیمی معده توی مرخصی نمی آمد سراغم دیگر هیچ مشکلی نبود . حتی این حس لا مصّب کنده شدن پایم که اصلن نمی فهمم چه طوری است . انگار به کل قطع شده از رانم با این که حسّش می کنم . حتی این سوزش چند جای بدنم که دردشان آشنا است . قبلن هم چند بار ترکش خورده ام . همیشه هم بعدش رفته ام مرخصی . که خوب ، هیچ کدامشان مرخصی درست و حسابی نبود .
جز الآن .
شما که الآن زیر آوار سنگر داشتید از مرخصی هایتان تعریف می کردید ، من داشتم بلند بلند شهادتین می گفتم . می دانم شما صدایم را نمی شنیدید . همان طور که من هم صدایتان را نمی شنیدم .
همه تان آرام آرام خوابیده اید و صدایتان نمی زنم تا لااقل چند ساعتی راحت بخوابید .
صدای موتور ماشین می آید . تویوتای بدون اتاق است که دارد چراغ خاموش نزدیک می شود . آن طرف سنگر نگه می دارد . کنار فانوس سقف سنگر که پرت شده بیرون و هنوز دارد با نور کمی سوسو می زند . یکی شان سریع پایین می پرد و برش می دارد و فتیله اش را تا ته پایین می کشد .
دوباره همه جا تاریک شد . درست نمی فهمم . من چطور داشتم آن بیرون را می دیدم ؟
معده ام لامصّب بد می سوزد . اصلن نمی فهمم .
احمد جان تو را به پنج تن دستت را از روی دهانم بردار . من که نمی خواهم بخوابم .