خالی از هر تصور

 روی تخت دراز کشیدم.خیره شده ام به جای عکس روی دیوار.عکسی که وقتی مامان پاره اش کرد روی جایش با ذغال  نوشتم:

"شاید همان گم شده ی گم کرده باشم،نمی دانم،تنها می دانم هر چه باشم،خالی از هر تصوری ام."

پرده ها را کشیده ام.چراغ ها خاموش است.صدای باران را که روی کولر می زند از دریچه اش می شنوم.صدای تلفن و باز نقطه سر خط.

چشم هایم را می بندم.

تلفن آنقدر زنگ می زند تا قطع می شود.سکوت فقط برای ده دقیقه است.خیره به هیچ جا و ذهن خالی از هر چیز.زنگ در کوچه زده می شود،تکان نمی خورم.چند دقیقه بعد صدای زنگ در خانه و کوبیدن به در می آید،تکان نمی خورم.باران تندتر شده است.صدایم می کند،تکان نمی خورم.با کوبیدن به در انگار این جمله را می گوید:

-می دونم خونه ای،در رو باز کن روانی.

 روانی را یواش می کوبد.

وباز بالاخره چاره ای نیست جز تسلیم.

ـواقعن که بی شعوری.

بی آنکه نگاهش کنم می روم و دوباره روی مبل دراز می کشم.

به طرف یخچال می رود و پارچ آب را بیرون می آورد.

-ترسیدم بلایی سرت اومده باشه.

درتا قبل از باز شدن پناه خوبی بود در برابر این سنگینی ،کاش بسته مانده بود.

آب را که می خورد پارچ را داخل یخچال می گذارد و می آید. کنارم می نشیند. قبل از آن می خواست چراغ را روشن کند که منصرف می شود.حتمن چیزی می خواهد.

-عجب بارون قشنگی،جون می ده بری تو خیابون.

چیزی برای گفتن ندارم.سکوت آزار دهنده می شود.باز خودم را رو می کنم.

-تو بارون رو چه شکلی می بینی؟

بر می گردم و خودم را در چهره ی او نگاه می کنم.

-منظورم اینه که بارون تو رو به چی می رسونه؟

از نگاهش می خوانم که:دست و پای الکی می زنیم .تو از دست رفتی.

-خوبه.

-چی خوبه؟

-همین که گفتی.

-من؟

-تو نه چشمات.

چشم هایش را احمقانه باز و بسته می کند.حوصله ام سر می رود.

-ول کن این حرف ها رو.اومدم بگم می خوام واسه چهارشنبه سوری غافلگیرت کنم.

جواب نمی دهم.

کنار مبل روی زمین می نشیند و دست هایم را می گیرد.با کارهایش التماس می کند.حال من بدتر می شود.

-باشه؟

می خواهم چیزی بگویم، می گویم:باشه.

 

سه شنبه صبح.

حالم هیچ خوب نیست.می دانم همه اش به خاطر بیرون رفتن از این در لعنتی است.همه آماده اند و من را هم آماده کرده اند.بالاخره از در بیرون می زنم و از دری دیگر داخل می شوم و سریع در را می بندم.من را که می بیند،به طرفم می آید و از پنجره راننده سرش را داخل می کند.

-دیدی کاری نداشت،کنار دریا می بینمت.

سری تکان می دهم البته برای خودم.چند لحظه ای است که رفته است.

شیشه های دودی ماشین،عینک آفتابی نمی توانند جلوی نور خورشید را بگیرند.با یک لنگ کل شیشه را می پوشانم و غرق می شوم در موسیقی.

"تصور کن هیچ بهشتی وجود نداشت

آسان است اگر بخواهی

زیر پایمان هیچ جهنمی نبود

وبالای سرمان فقط آسمان بود

تصور کن تمام مردمان دنیا

فقط برای امروز زندگی می کردند".

مامان بر می گردد و نگاهم می کند. متوجه نگاهش می شوم که می گوید:یک امروز رو بی خیال خل بازی هات شو.

-کاش بتونم.

-چی؟

-فقط برای امروز زندگی کنم.

رویش را برمی گرداند.

"تصور کن هیچ کشوری وجود نداشت

تصورش سخت نیست

چیزی برای کشتن و کشته شدن وجود نداشت

و هیچ دینی هم نبود

تصور کن تمام مردمان دنیا

در صلح زندگی می کردند".

چشم هایم را می بندم و باز می کنم.می بندم و باز می کنم.نمی توانم.

 

سه شنبه ظهر.

توی ماشین نشسته ام.همهمه ای از ساحل به گوشم می رسد.لنگ را کنار می زنم.آسمان پر از ابرهای بهاری است.در ماشین باز می شود.

-بیا پایین ببینم.چه قشنگ هم واسه خودش نشسته.بیا ببین چه هوایی،چه دریایی.

توی نگاهش فقط یک چیز را می بینم"خواهش می کنم خرابش نکن".

دستم را می گیرد و پیاده ام می کند.

ـآوردمش!

کسی اعتنایی نمی کند.

ـبرید کنار،برید کنار.آی تو، یه عکس خوشگل با زمینه دریا و آسمون از ما دو تا بنداز.

دستم را از داخل دستش درمی آورم و کنار می روم.

ـصبر کن ببینم،چی شد؟کجا می ری؟

تا لب آب دنبالم می آید.

ـبابا این کار ها چیه تو می کنی؟یه عکس که نمی کشتت،می کشه؟

-می خوام همه چیز رو همونطور که دوست دارم به خاطر بیارم.

 

سه شنبه بعدازظهر.

سرم درد می کند و دلم پیچ می خورد.قرص می خورم.اما دیگر تحمل نمی کنم.به سمت در می روم. دستگیره را پیدا نمی- کنم،در خود به خود باز می شود ولی نور انگار از ورای یک مانع می تابد. مانع را کنار می زنم.نور با تمام قدرت هجوم می آورد.سر گیجه و بالا می آورم.به خاطر نور شدید دستم را روی چشم هایم می گذارم.مدتی می گذرد.چیزی خیس به لب هایم می خورد و شیرینی خنکی را روی زبانم حس می کنم.

از سر و صدا بیدار می شوم.ضعف دارم .از پنجره ساحل را می بینم که همه در آن جمع شدند و وسطی بازی می-کنند.عجب هیاهویی راه انداخته اند!چه موجودات عجیبی.خوش به حالشان.

از اتاق بیرون می روم.کسی داخل ساختمان نیست.به آشپزخانه می روم و در یخچال را باز می کنم،یک سیب برمی دارم و در یخچال را می بندم.یک صندلی از کنار میز به کنار پنجره می کشم و می نشینم.

اولین گاز را به سیب می زنم و به کف آشپزخانه خیره می شوم جایی که مورچه ای سرگردان به دنبال رد هم قطارهایش از یک طرف قطعه کاشی به طرف دیگرش می رود و همینکه به مرز بین کاشی با کاشی دیگر می رسد بر می- گردد.حتماٌ یک جایی میان همین کاشی رد را گم کرده است اما آنقدر به آن که رد را گذاشته ایمان دارد که نا امید نمی شود.

مورچه از مرز می گذرد اما قبل از آن چند بار برمی گردد و دوباره از آن درست در همان نقطه می گذرد و آنقدرادامه می دهد که به مورچه ی بعدی می رسد.

-حالت خوبه؟   

با صدایش از مورچه چشم بر می دارم.

ـبیا کمک.غافلگیری بزرگ الان وقتشه!د...زود باش.

سیب را روی میز می گذارم. صفحه های گرد را به من می دهد و خودش هم کیسه ای را می آورد.

 

سه شنبه غروب.

به هر چند نفر یک بالن می دهد.

-چون یه دونه ای می تونی یه بالن داشته باشی. موقع هوا کردن آرزو یادت نره.

 چشم هایش پته زبانش را روی آب می ریزد:هیچ کس نمی خواد با تو،توی آرزو کردن شریک باشه.

 تا به حال اینقدر شب را سنگین احساس نکرده بودم.

همه مشغول اند.آرزو کردم.با آرزویم دلم شکست.رهایش کردم.بالا رفت.رسید به بقیه.شب پر شد از آرزو.

تا کی روشن می مونه؟تا کجا بالا می ره؟نمی دونم، شاید تا برآورده شدن.فکر می کنی اون بالاها برآورده می شه؟

 

چهارشنبه سوری.میان آسمان و زمین.

 

دوم فروردین.

صدا آنقدر زیاد هست که سرم را زیر بالش می گذارم اما باز فایده ای ندارد.

-آره دیگه قسمت نشد که بریم.

-حالا بلیط هاتون رو چکار می کنید؟

-یادت وقتی شنیدی ما می خوایم بریم دلت گرفت؟

-یعنی می گی.....

گوش هایم هر لحظه تیزتر می شود.بالش را برداشته ام.

از تخت پایین می آیم.توی آینه خاک گرفته به خودم نگاهی می کنم،چیزی نمی بینم.از اتاق بیرون می آیم.

-بریم مشهد.

یکی بغلم می کند و چیزهایی می گوید.

-بریم مشهد.

 

پنجم فروردین.

کنار پنجره می نشینم.کمربندم را می بندم و خیره می شوم به شب سیاه  و عجیب سبک است.بعد از چند دقیقه هواپیما به اول باند می رود،کنار دریا بالن را ردیف می کنم.اجازه پرواز می گیرد،سوختش را آتش می زنم.سرعت زیاد می -شود،بالن هوا می گیرد.سر هواپیما بلند می شود،من آرزو می کنم و بالاخره بالا می رود.

چشم هایم را باز می کنم.ده دقیقه ای است که تلفن ساکت شده.صدای زنگ در کوچه سکوت را می شکند.تکان نمی خورم.....