((به نام خدا))

 

یادداشتی کوتاه به بهانه ی داستان  "یه روز عادی..کاااااات"

 

بعد از خواندن چندین و چند باره ی  این داستان، مسئله ای و دغدغه ای قدیمی باز به ذهنم فشار آورد که احساس کردم مهم است با شما هم در میان بگذارم و نظرتان را بپرسم.

یه روز عادی..کاااااات داستان چیست؟

داستان مردی که طی یک روز عادی و در نبود همسرش، به او خیانت کرده و حال دارد مرور می کند که برای همسرش چه قصه ای سر هم کند؟

داستان مردی که همسرش را در سالگرد ازدواج کشته است؟

داستان مردی که با خیالبافی هایش سعی در پنهان کردن یا فراموش کردن سردی رابطه اش با همسرش دارد؟

داستان تکرار دائمی از یه روز عادی به یه روز عادی در رابطه ی مردی با همسرش؟

داستان دروغ هایی که با دروغ هایی دیگر پوشانده می شوند؟

داستان نویسنده ای که سعی می کند داستان رابطه ی مردی با همسرش را بنویسد و حالا دارد صحنه های مختلفی که به ذهنش می رسند را مرور می کند؟

و یا.......؟(تعداد بسیار بیشتری از این سوال ها می شود مطرح کرد)

من فکر می کنم طرح داستان تا حدود زیادی به من مخاطب این اجازه را داده که به دنبال هر کدام از این سوال ها که خودم می خواهم بروم ، به او شکل دلخواهم را بدهم و جاهای خالی اش را پر کنم و داستانی از نو بسازم.

حال مسئله این است که من مخاطب تا چه حد خلاقیت دارم. می گویم خلاقیت و نه قدرت ادراک چرا که اگر من باید این داستان را بسازم و این آزادی عمل از سوی نویسنده به من داده شده است، پس در کنار درک این موضوع، به خلاقیت نیاز دارم. چون از من خواسته شده تا داستانی بسازم نه این که تنها داستانی کاملن ساخته شده را بخوانم و معانی پیدا و پنهانش را درک کنم.

تفاوت بنیادی است. زمانی که نویسنده با ساختار و فرم داستانی اش بخواهد ایده یا پیام یا حرف یا عقیده یا هر چیز دیگری را منتقل کند، در واقع دارد با شکل بیانی داستان به عنوان یک شکل بیان هنری یا یک زبان و به طور کل یک وسیله ی ارتباطی در روابط انسانی با مخاطبی فرضی ارتباط برقرار می کند و چیزی را در این رابطه منتقل می کند. احساسی، پیامی، عقیده ای، ایده ای یا هر چیز دیگر.

طبعن طرح و ساختار و در نهایت فرم داستانی به این هدف می اندیشد.

اما اگر نویسنده مخاطب را دعوت کند تا در امری دوسویه به معنای واقعی، به شکلی خلاق وارد شود و خودش ساختاری را با مواد و مصالحی که در اختیارش گذاشته شده بسازد بر مبنای احساسی یا پیامی یا عقیده ای و ایده ای و یا هر چیز دیگر متعلق به خودش، در واقع این جاست که او دارد اساس برخورد هنری(برخورد متقابل هنرمند-اثر هنری ، مخاطب-اثر هنری و هنرمند-مخاطب) را مورد سوال و کنکاش قرار می دهد.

هنرمند اگر از من مخاطب طلب ساخت ساختار داستانی کند، دارد من را در کنار خودش و هم طراز خودش قرار می دهد و خلاقیت من هرچه به او نزدیک تر باشد، ارتباط بهتری شکل خواهد گرفت. حال اگر او از من می خواهد تا به قدر او خلاق باشم، پس رابطه ی هنرمند-مخاطب تبدیل می شود به رابطه ی هنرمند-هنرمند.

این یعنی چه؟ من مخاطب باید هنرمند باشم؟ این نوع از هنر فقط برای ارتباط با هنرمندان است؟ یا باید من مخاطب تلاش کنم این گونه هنرمند باشم؟

آیا مخاطبان این گونه داستان ها تنها داستان گویانند؟

آیا انسانی وجود دارد که فارغ از کیفیت تکنیکی و فنی، قدرت خلق یک داستان را نداشته باشد؟

موضوع زمانی جالب تر و کمی پیچیده تر می شود که ببینیم در فرم های معمول داستانی، رابطه ی مخاطب با اثر تا چه حد یک سویه یا دو سویه است و آیا می توان گفت در هر داستانی با هر فرمی در نهایت این مخاطب است که ساختار اصلی را در ادراک خود می سازد؟

یا این که نه، داستان نویس حتمن باید با فرم هنری خود این اجازه و امکان را به مخاطب فرضی داده باشد؟

پرسشی اساسی است در باب هنر و برخورد هنرمند و مخاطب و اثر و به شدت بغرنج. چرا که تمامی نظام معمول هنری را زیر سوال می برد.

اما آن چه مسلم می نماید، ضرورت حیاتی این است که من نویسنده(هنرمند) و یا من مخاطب، در ساخت یا خوانش یک اثر داستانی، این مسئله را برای خودم چگونه حل کرده ام و در ساختار ذهنی ام داستان را و در نهایت هنر را چه می دانم و هدف و مقصودش را چه؟

و اگر به این مسئله ی اساسی فکر نکرده باشم، پس دارم(خواه به عنوان مخاطب و خواه هنرمند) بر چه اساسی دست به برخورد هنری می زنم؟

مسلم است که برای پرسش از چیستی هنر در روابط انسانی، بی شمار پاسخ داده شده است و حال اگر من هم عمیقن به این بیندیشم، چه بسا به یکی از همان پاسخ ها برسم.

شاید هم نه. بتوانم به پاسخی عمیقن شخصی دست یابم که حتی با احتمال اشتباه بودنش، گستره ی هنر را هرچند اندک، هرچند اندک و هرچند اندک گسترش دهم. و مگر خلاقیت در هنر جز این است؟(البته با این فرض هنر مدرن که خلاقیت و نوآوری اصل اساسی هنر باشد و البته داستان در شکل امروزی اش اساسن هنری مدرن است.)

اگر من هنرمند پاسخی شخصی برای این پرسش نیابم و ناخودآگاه دست به کنش هنرمندانه بزنم، به نظر می رسد که در واقع دارم بر اساس پاسخی(از سوی کسی یا فرهنگی یا اجتماعی یا سیستمی) کنترل شده عمل می کنم که به نتیجه ای قابل پیش بینی خواهد انجامید. در این صورت من نه هنرمند که کارگزار و مزدور تفکری خواهم بود که خود را به هر صورت در ذهن من قالب بندی و استوار کرده است و من را به آن راه می کشد که خود می داند و نتیجه ای را می گیرد که خود می خواهد و در نهایت هم البته مزدی پرداخت می کند و در ازایش وجود من را مصرف می کند تا آن جا که....

شما چه فکر می کنید؟